تبليغاتX
درددل با دل

خاطرات من

 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

دلم میخواد بمیرم

شاید آروم بگیرم

بگیرم دستاتو تو دستهام

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...

نوشته شده توسط شیدا در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 13:51 | لینک ثابت |

                                                  

خدایا چه دنیای غریبیست.

چرا آدما سنگدل شدند ؟!

چرا مهر و عاطفه مرده ؟!

چرا نمیشه دوست را از دشمن شناخت؟

چرا آدما به خودشون اجازه میدن به شخصیت آدمها توهین کنند؟

چرابعضی ها این قدر خودخواه و مغرورند؟!

چرا این همه تبعیض؟!

کاش میتونستم همه ی تبعیض ها رو ازبین ببرم.

کاش یه ذره مواظب حرفی که می زنیم باشیم.     

 

نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

Missing Our Togetherness...

 

نوشته شده توسط شیدا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 20:39 | لینک ثابت |

  آمدي!؟...مي داني كه چقدر چشم انتظارت بودم؟ كمي جلوتر بيا! چشم هاي زيبايت را لحظاتي به من، به لحظات من پيوند بزن. قول مي دهم، به تمام نوشته هاي غبار گرفته و حرفهاي نا نوشته ام قسم مي خورم كه چشمهايت را بي كم و كاست به تو باز مي گردانم. نرو ! حالا كه سرانجام به سراغم آمده اي، اينگونه با شتاب از من روي برمگردان، اين جمله ها و كلمات را سرسري و بي حوصله مخوان! من دغدغه غرور ندارم و تنها اندكي از حضورت را به سادگي گدايي مي كنم. مگو مرا نمي شناسي، اين بهانه كذبِ تكراري ديگر آنقدر قديمي شده كه باورش نمي كنم. مي دانم شايد تو هم مثل صدها رهگذر ديگر، تنها براي صدا زدن آمده اي، آمده اي كه صدايم كني تا شبي يا روزي، نرم و آهسته و بي صدا به سراغ نوشته هايت بيايم و حرف هاي ناگفتني ات را بشنوم. مي بيني؟ اينجا پر است از ردِ چشمهايي كه تشنه حرف زدن هستند، اينجا كمتر كسي براي شنيدن مي آيد، همه مي آيند كه صدا كنند، وسوسه كنند كه به سمت تنهايي شان برويم...بعد كه صدا كردند، روي بر مي گردانند و مي گريزند. شايد حتي به حضورمان نيز طمعي نبندند، اينها عيان ها را نمي بينند و از نا ديدني ها و از مباد هايي كه تمام فرصت ها را از ما مي ربايند، مي ترسند  ....آه ، آه! باشد، باشد، قسم به اينهمه تنهايي كه در اين صفحه روشن جاريست، به سراغت مي آيم، بي هيچ چشمداشتي، بي آنكه بخواهم صدايت كنم ، پاي حرفهايت مي نشينم و بي هيچ سخني و نگاهي و قضاوتي كه خاطر نازنينت را بيآزارد، فقط گوش مي دهم و طوري لبخند مي زنم و اشك مي ريزم كه پندار آرامت، متلاطم نگردد. نشان به آن نشان كه من بارها سراغت آمده ام و نديده اي مرا ، گاهي فقط صداي گامهايي را شنيده اي كه آرام ارام و نه با هراس و شتاب، از تنهايي ات دور مي شوند و شايد همين براي دل كوچك دريايي رنگ تو بس بوده باشد، هر چند كه آرامِ دلت را بي عشق باور ندارم...اندكي صبر كن تا سالياني بر پاي يكي از جمله هايت و كلماتت،  انديشه و احساسم را بگسترانم تا در مهرباني ها و ارزش هايم جاودانه گردد!

مپندار كه جاودانه شدن دشوار است و در هستي گسترش يافتن محال! گاهي تنها جمله اي، كلامي يا نگاهي از تو، تو را تا ابدِ انسان و انسانيت جاري نگه مي دارد...حتي يك نفر، يك باور براي يك لحظه يقين به عشقِ نهفته در جانت كافيست...بيا و شتابان مرو...بيا و تمام وجودِ بي وجود مرا ميان تمام اين كلمات و جمله هاي ساده و اما صادق زير و رو كن! بيا و تمام تنهايي مرا جستجو كن، حتي نمي گويم بي صدا و آرام، نمي گويم بي قضاوت...با داد و قال و قضاوت، بيرحمانه مرا جستجو كن، من از جستجوي بي ثمر خويش خسته ام، بيا و اندكي ميهمان من باش، حتي به صورت ميهماني نا خوانده و بد خواه، اما باش، تنها لحظاتي اين وجود مستاصل و بر باد رفته را با چشمها و انديشه و احساست مرور كن؛ آن كلمه يا جمله را پيدا كن، سهم مرا از جاودانگي وهستي ـ به همين سادگي ـ در دستان سرد و بي رمق روحم بگذار و برو...من هر روز، هر آن لحظه كه بخواهي به سراغت مي آيم و از آن وجود عزيز و دوست داشتني ات، هر آنچه را كه انساني و آنساني و آسماني است به امانت بر مي دارم و با تمام وجودم در هستي مي گسترانم تا جاودانه شويم...به من بياموز، من شاگرد خوبي هستم...به لبخندي و اشكي در قلبي، جاودانه مي شويم در هستي...هر چند كه براي اين دل غمگين وتنها جاودانگي نيز درمان نيست، اما من طمع بر ديدار خويشاوند خويش بسته ام در اين جاودانگي...كمكم كن! شايد سالياني دور، جايي كلامي با طعم عشقي كه من در سينه دارم با حضور ديگري كه از خويشاوند من نشاني دارد، تلاقي كند...من بر آن تلاقي دور طمع بسته ام...اما تو را به هر بهانه كه بخواهي جاودان مي كنم...بي سبب دوستت دارم...

                                           تقدیم  به تو که می خونی

       

 

نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

بی تو هيچم.... بی تو ميميرم....


میدانم که نمی دانی   خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم.

میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی

وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،
 
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی  نیست برای عاشق شدن

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی

میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه

میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری

تقديم به دوستم كه متولد تير ماهه

نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 18:3 | لینک ثابت |


               غربت ديرينه ام را با تو قسمت میكنم            

        تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم
                   رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد             

         من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 8:3 | لینک ثابت |

 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی, تو را با لهجه ی گلهای

 

نیلوفر صدا کردم . تمام شب , برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا

 

 کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین

 

گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج

 

 تمنای دلم گفتی:

 

« دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی , و من تنها برای دیدن زیبایی آن

 

چشم , تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم »

 

همین بود آخرین حرفت, و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به

 

روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

 

نمی دانم چرا رفتی , نمی دانم چرا,شاید خطا کردم

 

و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی , نمی دانم تا کی برای چه  ؟

 

 ولی رفتی

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه  می بارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در

 

غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر

 

می داشت تمام بالهایش غرق اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمان

 

من خیس باران شد و بعد از رفتنت , انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام

 

هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو , هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت

 

دریا چه بغضی کرد!!!

 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

ومن با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی

 

چشمان زیبای تو ام , ....برگرد

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از آنهمه طوفان و هم

 

 پرسش و تردید

 

کسی از پشت قلب پنجره آرام و زیبا گفت:

 

« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم »

 

و من در حالی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد

 

است  ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 

میان عطسه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟! شاید به رسم

 

عادت پروانگیمان باز .....

 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

    شعر بي دروغ


ما که اين همه براي عشق
                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم


راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
                             -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند


از نثار يک دريغ هم
                            دريغ مي کنيم؟

نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 13:54 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 10:0 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 13:4 | لینک ثابت |

فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط شیدا محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.